مثال:
(وقتي از دوست شوشتری خود آدرس يك خياط را ميپرسيد)
شما: خياط خوب سراغ داري؟
شوشتری: چه مخی دوزی؟
شما: کت و شلوار!
شوشتری: پارچه داري؟
شما:بله
شوشتری:اکی خریدیه؟
شما:...از مغازه
شوشتری: پارچت خوبه؟
شما: بله
شوشتری:چه رنگیه؟
شما: آخه مگه چه فرقي ميکنه؟
شوشتری: فرقه کنه خیلی فرقه کنه!
شما: خب، مشکی
شوشتری: په اچه سیه! میی ارزون تر بید؟
شما: نه
شوشتری:په اچه سیه؟
شما: خب می خواستم مشکی باشه.
شوشتری : مباركه ایسون خبریه؟
شما: نه بابا،،، بالاخره خياط سراغ داري يا نه؟
دوست شوشتری: ایی خبري ني پ کت و شلوار سیه مخی چه کنی؟
یادش بخیر
سلام
خوبید, مرسی که به وبلاگ خودتون سر زدید
خیلی از دوستان ازم خواستن که یه خاطره واسشون توی وبلاگ بزارم
چشم
اما قبل از خاطره یه معما تعریف می کنم
یه روز یه مردی 3 تا جوجه داشت
یکی قرمز یکی سبز و یکی طلایی(از همون جوجه خوشکلا که من دوست دارم)
یه روز صبح که از خواب بیدار شد دید جوجه قرمزه نیستش
همه جا رو گشت
اما خبری از جوجه نبود
حالا شما حدس بزنید جوجه قرمزه کجا رفته بود؟؟؟؟؟
خب بریم سراغ خاطره
یه روز صبح گوشیم زنگ خورد
دیدم مرتضی دوستمه(مرتضی دوست دوره دانشگاه منه که توی
زرین شهر مشغول خدمت مقدس سربازیش بود)
سلام و احوالپرسی کردیم
مرتضی گفت: 2 روز دیگه میام اهواز ,بیا سمت شرکت دوستم اول نادری تا ببینمت
منم خیلی حال کردم و گفتم: ای به چشم
خلاصه 2 روز بعد ما رفتیم اونجا( ای کاش نمی رفتیم)
وای مرتضی رو بعد از چند ماه می دیدم
کلی روبوسی و احوالپرسی کردیم و مرتضی کارکنای شرکت رو بهم معرفی کرد:
احسان و بهرام عباس جون( عباس = سر سوراخت دعواست ) و فهمیه خانم که منشی شرکت بود.
از اون منشی ها که می گن سلام صبح بخیر آقای رئیس
نه از اونا که می گن سلام صبح شده اقای رئیس
بچه های شرکت به فهمیه می گفتند :مامان تجربه
خدائیش دختر اهل حالی بود اما در کل خیلی آدم مرموزی بود
از بخت خوب یا بد ما یه دختر خاله چسقال داشت به اسم شقایق( از اون دهن سرویس های روزگار)
شقایق کلا مثل علف هرز رشد کرده بود
یعنی اصلا می شد رشد اون رو با چشم غیر مسلح دید.....!
شقایق اون روز اومد شرکت که به دختر خاله اش سر بزنه
منم دیدم فرصت خوبیه
روی مخ شقایق رفتیم و و خلاصه اشاره و خنده شماره و..............مسج و زنگ ............
و بعد از چند روز قرار گذاشتیم با شقایق بریم سینما
( خونه که نباشه آدم مجبور می شه بره سینما دیگه)
می پرسید کدوم سینما ؟ خب معلومه دیگه سینما اوکسین(آخه خیلی تاریکه)
می پرسید کدوم فیلم؟ مهم نیست .................
کدوم سانس ؟ آهان این سوال خوبیه
سانس 8 تا 10 شب
خلاصه رفتیم سینما...............................................
ما یه خورده دیر رسیدیم, البته فقط 5 دقیقه
خواستیم بریم داخل سینما مسئول دمه در گفت :آقا دیر اومدید و بلیط تمام شده
گفتیم: بابا بی خیال این همه راه اومدیدم بیا این 4 هزار تومن رو بزار تو جیبت بزار ما بریم داخل
گفت: نمی شه اصلا فیلمش خارجیه و اصلا قشنگ هم نیست............!!!!!!!!!!!
یهو شقایق فرت برگشت گفت :مگه ما اصلا می خوایم بریم داخل فیلم رو نگاه کنیم!!!!؟؟؟
یارو برگشت و با حالت تعجب مثل بزکوهی منو نگاه کرد گفت: هر کاری هم بخواین داخل بکنید
من نمی زارم برید داخل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم که دیدم وقت داره می گذره و حال و حول رو دارم از دست می دم زنگ زدم به یکی از آشناها و اونم زنگ زد به مسول سینما و خلاصه ما رو گذاشتن بریم داخل سالن سینما......................
قربون سینما اوکسین برم که اینقدر تاریکه
رفتیم ردیف آخر ( محبوب ترین قسمت سینما) یه جای دنج پیدا کردیم و نشستیم
مثل همیشه اول دست تو دست و بعد هم دست تو گردن و ................................
از گفتن جزئیات بیشتر به دلیل بد آموزی معذوریم
. لطفا اصرار بی جا نفرمایید.
یه نیم ساعتی ما مشغول کار خودمون بودیم (خدائیش شقایق راست می گفت مگه ما رفته بودیم فیلم ببینیم) که یهو مسئول سالن با چراغ قوه اومد بالا سر ما و گفت: بیاین بیرون
گفتم: چرا؟مگه چیزی شده؟ ما که داریم فیلمون رو می بینیم
گفت: بیرون کارتون دارن.......................
بلند شید برید بیرون
گفتم: هر کی کارمون داره بگو بیاد اینجا
فلیم به این قشنگی الکی از دستش نمی دم.........................
مسئول سالن رفت و با مامور نیروی انتظامی اومد
کف و خون قاطی کردم. بد بخت شدیم رفت. یه نگاهی به شقایق کردم دیدم رنگش مثل گچ دیوار توالت سفید شد
بهش گفتم: شالتو بزار روی سرت , این یقه صاحب مرده رو ببند ...........
مامور گفت: جفتتون بیاین بیرون
از ترس نمی تونستم از جام بلند بشم
با هزار بد بختی رفتیم بیرون........................
ماموره یه نگاهی بهمون انداخت و گفت: با هم چه نسبتی دارید؟
منم دیدم نمی شه دروغ گفت , گفتم: با هم دوستیم
ماموری یه لبخند تلخی زد و گفت: خانواده هاتون می دونن با هم اومدید بیرون .......؟
گفتم: نه..........................
مامور رو کرد به شقایق و پرسید: توی کیفت چی داری؟
همین که شقایق خواست جواب بده گوشی ماموره زنگ خورد و ماموره مشغول حرف زدن شد
شقایق گفت : مهدی فرار کنیم؟
گفتم : فرار؟
گفت : آره بزن بریم............... مثل جت از سینما فرار کردیم...................
مامورا هم دنبالمون داشتن می اومدن
شقایق گفت:بریم تو این کوچه احسان اینجا با ماشین منتظرمونه
کف و گوه قاطی کردم ! چرا باید احسان منتظرمون باشه؟
جریان از چه قراره؟
نفهمیدم چطوری سوارپاترول مشکی رنگ احسان شدیم و حرکت کردیم...........
حالا مگه مامورا بی خیال می شدند؟
اونا هم با ماشین افتادن دنبالمون
وای چه تعقیب و گریزی بود
به احسان می گفتم: فقط جان مادرت گاز بده و برو................................
پلیس هم با آژیر دنبال ما بود
توی اتوبان بهبهانی که رسیدیم بهرام با موتور به همراه فهمیه سر کلشون پیدا شد
فهمیه از روی موتور داد می زد: شقایق دیونه مگه نفگتم این کارو نکن خطر داره..........
کیفتو بده من
شقایق هم می گفت: کیفمو نمی دم شما خودتون رو نجات بدید و برید.......................
به شقایق گفتم: احمق جان توی کیفت چی داری مگه؟
چرا مامورا افتادن دنبالمون؟
شقایق گفت: یه چیز خصوصیه...............
گفتم: اسکل مگه صدای آژیر مامورا نمی شنوی؟؟؟؟؟؟؟
داشتم با شقایق بحث می کردم که یهو یه الگانس از جلو اومد و راه بست
احسان زد سر ترمز...................................
مامورا توی بلندگو داد می زدند:.................................
تسلیم بشید................................
دیگه راه فراری ندارید..........................................
دستاتون رو بزارید روی سرتون و از ماشین خیلی آروم پیاده بشید
چند لحظه نگذشت که ما پیاده شدیم
توی همین لحظه مامورا بهرام و فهیمه رو با کوله باری از تجربه دستگیر کردن
یکی از مامورا اومد سمت ما و کیف شقایق رو از دستش گرفت
و خیلی آروم زیپ کیف رو باز کرد.................
........................
احسان گفت :بچه ها زندان نرفته بودیم که رفتیم
از ترس زرد کرده بودم
فکر می کردم یه خوابه
ماموره وقتی زیپ کیف رو باز کرد با تعجب یه نگاهی به ما کرد
اگه گفتید توی کیف چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همون جوجه قرمزه بود
ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
جان من حال کردید؟
خدائیش این تن بمیره ارزش خوندن داشت
عجب خاطره توپی بود
با تشکر از شقایق و مرتضی و بهرام و موتورش و احسان و پاترول قشنگش و فهیمه جون مادر تجربه
چه می کنه این مهدی....................................؟؟؟؟
فرشته نگهبان
ای قشنگ تر از پریا
.
.
.
.
.
.
نتناتالافیلقبربیثقیاتمنتداتبفغاتندئالیزعغتادننتادتئذلئ
.
.
..الکی مثلا نوار جمع شد
یعنی اگه بگید اینو شنیدم با تسمه کولر سیاهتون میکنم ها
تنها کاربرد شبکه استانی؛
تنها کاربرد شبکه استانی؛ وقتایی که برف و بارون زیاده پیگیر باشی فرداییش
مدارس تعطیله یا نه! :|
آی پرسپولیسیها! عمو مرتضی رفت
اما آرزوی دیگر مرد خاطره ساز هنر ایران هر شنوندهای را منقلب میکند. او در اظهار نظری جالب گفته بود: آرزو دارم پس از مرگم در روزنامه پرسپولیس درشت بنویسند "آی پرسپولیسیها! عمو مرتضی رفت" تا همه پرسپولیسیها از رفتن من با خبر شوند.

مرتضی احمدی درگذشت

مرتضی احمدی درگذشت
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، این هنرمند پیشکسوت از سه سال پیش دلیل مشکلات ریوی تحت درمان قرار داشت تا اینکه در روز پایانی پاییز 93 از دنیا رفت.
ناشر آلبومهای مرتضی احمدی درباره درگذشت این هنرمند به ایسنا گفت: این هنرمند پیشکسوت یک ساعت پیش 30 آذرماه در منزلش درگذشت.
مرتضی احمدی متولد 1303 از بازیگران سینما و تلویزیون و گوینده رادیو و خواننده ایرانی است. از ماندگارترین آثار احمدی میتوان به کار صدایی (نوعی دوبله) او در مجموعه «پینوکیو» اشاره کرد که در آن در نقش «روباه مکار» صداپیشگی کرده است.
«آرایشگاه زیبا»، «کتوشلوار خواستگاری»، «دانیومن» و... از کارهای تلویزیونی مرتضی احمدی است. او در انیمیشن «شکرستان» هم صداپیشگی کرده است.
احمدی در ۱۳۰۳ در جنوب تهران به دنیا آمد. پدرش سَقطفروش بود. او برای تحصیل ابتدا به مکتب و سپس به دبستان منوچهری در میدان گمرک رفت و بعد از آن به دبیرستان شرف و دبیرستان روشن رفت.
او در نهم مرداد ۱۳۳۴ با یکی از هـمکارانش در راه آهن به نام زهرا جوانشیر ازدواج کرد که در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۰ بر اثر سرطان درگذشت. احـمدی از این ازدواج یک فرزند دختر به نام آزیتا (متولد ۱۳۳۷) و یک فرزند پسر به نام مازیار (متولد ۱۳۴۰) دارد.
او در شانزده سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد و به هـمراه تیم فوتبال دبیرستانش در مسابقات آموزشگاه های تهران رتبههایی به دست آورد. بعدها در تیم فوتبال راه آهن تهران و پس از آن در باشگاه راه آهن بازیکن و مربی (تا سال ۱۳۲۵) شد.
پس از چند تلاش آماتوری در تئاتر در ۱۳۲۱ با کمک عده ای از دوستانش «تـماشاخانه ماه» را روبه روی باغ فردوس دایر کرد، ولی پس از چند هفته مـجبور به ترک آنـجا شد. او در اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده خوانی کرد و در نتیجه آن بازیگر تئاتر هم شد. احـمدی در ۱۳۲۳ به رادیو تهران مشغول به فعالیت شد. او در ۱۳۲۶ گوینده فیلمهای خارجی شد و از اعضای اولیه انجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم (تأسیس در ۱۳۴۲) بود.
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ احمدی بازیگری را کنار گذاشت و به مدت هفت سال به اهواز رفت اما پس از بازگشت به تهران از نو کار بازیگری را در سریالی تلویزیونی به نام «تکمضراب» از سر گرفت. از سریالهای تلویزیونی دیگری که بازی کرده است میتوان از «سلطان صاحبقران»، «هفت شهر عشق» (۱۳۵۶)، «آئینه و زیر بازارچه (۱۳۷۷، رضا ژیان)» نام برد.
احمدی در فروردین ۱۳۴۹ نیز احمدی به دعوت علی حاتمی ترانه عنوانبندی فیلم «حسن کچل» را، ضربیخوانی کرد (که به نام روحوضی نیز شناخته میشود). در همین سبک در ۱۳۲۸ پنج صفحه موسیقی برای یک شرکت انگلیسی ضبط کرد. مرتضی احمدی بیش از چهارصد ترانه ضربی و صد و پنجاه ترانه فکاهی خوانده است، این ترانه هااز نوشتههای نصیریفر، نویسنده کتابی است به نام مردان موسیقی سنتی و نوین ایران که بیشتر کارهای موزیکال مرتضی احمدی از آن کتاب گرفته شده است.
خداحافظ استاد ارجمند...
خداحافظ استاد ارجمند...
درگذشت استاد انوشیروان ارجمند را تسلیت میگوییم

دختره اومده.
دختره
اومده بانک از حساب خودش چک کشیده پول برداره. چکش یکم پاره شده بود بهش گفتم خانوم
چرا چکتون پاره شده؟ لطف کنید پشت نویسیش کنید تا پاس بشه...
پشت
نویسی کرده: پارگی از طرف اینجانب می باشد!
اقا
در جا ریس بانک استعفاء داد
دختره اومده.
دختره
اومده بانک از حساب خودش چک کشیده پول برداره. چکش یکم پاره شده بود بهش گفتم خانوم
چرا چکتون پاره شده؟ لطف کنید پشت نویسیش کنید تا پاس بشه...
پشت
نویسی کرده: پارگی از طرف اینجانب می باشد!
اقا
در جا ریس بانک استعفاء داد
يكي هست، كه امشب يه ملت واسه اون ميخونن ولي اون خوابه
نميخوايم بدونه واسه اونه كه قلب ما اين همه بيتابه
يه تابوت، يه مشت خاك كه الان شده همدم اين دل ديوونه
يه چشمي كه خيسه پر از اشكه و كسي ديگه اونه نميبينه
يه روز همينجا، صبح يه جمعه، يه دفعه گفت داره ميره
چيزي نگفتيم، آخه نخواستيم روحشو غصه بگيره
گريه ميكرديم وقتي كه ميرفت، ميدونستيم كه آرومه
چشاشو بسته، ديگه نميشه واسه اين دل بخونه
يكي هست تو قلبم كه امشب واسه اون مينويسم و اون خوابه
يه قلبي كه امشب زير خرمني از خاكه.....
یکی هست، که دیگه نیست...خداحافظ مرتضی
یکی هست، که دیگه نیست...خداحافظ مرتضی
آروم و راحت بخواب، همیشه در قلب ما زنده خواهی ماند.

سلامتی اون پسری که ...................
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟؟؟
ﭘﺴﺮﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺭﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﻋﺸﻘﺘﻮ ﻭﻝ ﮐﻦ ﻻﺍﻗﻞ ﺍﻭﻥ ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺨﻮﺭﻩ ..
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ؟؟؟؟!! :|
ﭘﺴﺮﻩ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ , ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ
.
.
.
.
.
.
.
.
. ﭘﺴﺮﻩ ﺩﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺲ ... ﻋﺎﻗﺎ ﺿﺎﯾﻊ ﺷﺪﺍ |:
ﺗﺎ ﺭﻓﺖ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﺮﻓﺘﺶ ﺗﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺍﯾﻨﻮ ﺯﺩ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺩﺷﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﻧﺪﺍﺩ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﮑﻨﻪ :(((( :|
برجهایی برای بزها + تصاویر





جالب







عشق بورزید
خدای من .............................نه
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش...
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری.
یادمان باشد
ادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد …
یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .
یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !
یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .
یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !
